بس برده اند زنده دلان آرزو به خاک
دیوانه ام مخوان چو کنم جستجو به خاک
آنچه در سنگ می کند تأثیر
زار زار من است می دانم
هر زمینی که پای را سوزد
آن مزار من است می دانم
برچسبها:تنهایی, غم, کسی منو نمی فهمه, ناامیدی
غم کنار من است، می دانم
گریه کار من است می دانم
آنچه باقیست در پریشانی
روزگار من است می دانم
فردا که لاله زیستن آغاز میکند
داغش زبان شعر مرا باز میکند
درمان یکی است طفل دل غم گرفته را
غافل مشو ز اشک که اعجاز میکند
خوش رقص مشو که پادشاهت
در بزم به رقص وا ندارد
هر کس که پریش غیر دل گفت
در محفل خویش جا ندارد
برچسبها:حرف دل, عاشقانه, عشق, کاش ببینی منو
بی عشق نمی توان غزل گفت
نی بی نفس این نوا ندارد
برچسبها:بدون تو می میرم, بی تو زندگی معنی نداره, غم, ناامیدی
از رنگ پریده حال ما پرس
بشکستن دل صدا ندارد
عشقی که امید وصل دارد
عشق است ولی صفا ندارد
برچسبها:با همه فرق داری, درد عشق, عشق, غم عشق, وصال
از من بپذیر و با خدا باش
مخلوق خدا وفا ندارد
هر کس که هوای ما ندارد
جانی به غم آشنا ندارد
ماییم که چون سرو سهی دستِ تهی را
بردیم در آغوش و به دندان نگزیدیم
برچسبها:آبرو, امید, به خودت تکیه کن, توکل, خدا, شکرگزاری, صبوری, قناعت, یه روز خوب میاد
در مزرعه ی خاطر ما ریشه دوانید
هر ساقه ی حسرت که از این باغچه چیدیم
چون آب که در خاک فرو می رود آخر
این بود نصیب از شب و روزی که دویدیم
بدنامی پرواز به بال و پر ما ماند
کز شاخه ی خشکیده به دیوار پریدیم
چون آه که از خاک رود جانب افلاک
یک عمر دویدیم و به مقصد نرسیدیم
از دایه شبی قصه ی شادی نشنیدیم
وز دامن او رخت به جایی نکشیدیم
نفس کشیدن ما، بهر زنده ماندن بود
دمی و بازدمی از سر هوس نزدیم
به آن خدای که بی یاد او نفس نزدیم
ز احتیاج شکستیم و رو به کس نزدیم
دین پریش فرصت عیشت نمی دهد
راضی به لحظه های خوش عاشقانه باش
برچسبها:زندگی در لحظه, زندگی رو سخت نگیر, شادی, عشق, عمر, فلسفه زندگی, قدر لحظه ها رو بدون, گذر عمر
قو، وقتِ مرگ منّتِ ساحل نمی کشد
بلبل ببین و باز گرفتارِ لانه باش
برچسبها:به خودت تکیه کن, خودت رو بی ارزش نکن, منت کشی
طوفان در آستینِ نسیم است گفتمت
ای گلبنِ جوان نگران جوانه باش
از من سراغ آن بَر و آن دوش می کنی
ای سر ز سنگ بی خبری بارِ شانه باش
ای طفلِ دل به سینه ی من دست و پا مزن
دنیا جواب می دهدت بی بهانه باش
برچسبها:انتقام, بیقراری, ظلم, فلسفه زندگی
آنجا که سنگریزه به گوهر برابر است
چون اشکِ من همیشه نهان کنج خانه باش
بی اعتنا به بازی طفل زمانه باش
در خود بسوز و شمع صفت بی ترانه باش
چون برگ خشک خیمه در آتش زدم پریش
تاوان یک بهـــار که پا بسته زیستــــم
گــاهی چو خستــگان سراشیب زندگی
در خویش می روم که به دنبال چیستـم
برچسبها:پوچی, خستگی, فلسفه, فلسفه زندگی, ناامیدی
چون لاله شکفتـــه به آغوش خاربـــن
دارم نه پـــای رفتن و نه تاب ایستـــم
برچسبها:بیقراری, بین دو راهی موندم, سردرگمی
در ناله ام قرار و به اشک اختیــار نیست
در حیرتــم که وارث غم های کیستــــم
برچسبها:بیقراری, تنهایی, دوری, غم عشق, گریه, ناراحتی, ناله
در مرگ دل چو طفل پدر مرده ی غریب
گـاهی سکوت کردم و گاهی گریستـــم
گر همچــو شمــع در بر یاران گریستــم
من مرد گریه هـای غریبـــانه نیستـــم