آن جا خوابیده است. دیگر نه تب دارد و نه دست و پا می زند. دیگر چهره اش کبود نمی شود. دیگر انتظار نمی کشد. دیگر هیچ چیز نیست جز سکوت، و چهره ی سخت و بی جان و سفیدی میان هاله ای از پنبه، پیشانی مرده ای با دسته ای موی زبر و سخت
اگر معلم بودم به بچه ها یاد می دادم که عاقل باشند، عاقل به آن معنی که خودم می دانم. کاری نمی کردم که دلشان بخواهد همه ی دنیا را بگردند، آن طور که بدون شک شما، آقای سورل، موقعی که معلم بشوید خواهید کرد. من برعکس به بچه ها یاد می دادم که خوشبختی را در همان نزدیکی خودشان و در چیزهایی جست و جو کنند که ظاهرشان به خوشبختی نمی ماند
برچسبها:خوشبختی, درک زندگی, زندگی در لحظه, شادی, فلسفه زندگی, قدر لحظه ها رو بدون