از رنگ پریده حال ما پرس
بشکستن دل صدا ندارد
آنکه برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت
به همه عالمش از من نتوانند خرید…
از بس جراحتم همه، می در وجود من
چون آب در زمین خراشیده می رود
برچسبها:افسوس, بدبختی, تنهایی, حسرت, خودخوری, درد و رنج, زخم, غم
آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست
برچسبها:خستگی, داغونم, زخم, زخم زبان زدن, ظاهر بینی, قضاوت نکن, نابود شدم
همه سلامت نفس آرزو کند مردم
خلاف من که به جان میخرم بلایی را
برچسبها:احترام به خود, برات جون میدم, برای خودت ارزش قائل شو, به خودت بیا, خودآزاری, ذوق و شوق, زخم, عشق
سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیدست
کز شادی وصل تو فرامُش کند آن راور نیز جراحت به دوا باز هم آید
از جای جراحت نتوان بُرد نشان را
درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
بِه که با دشمن نمایی حال زار خویش را
برچسبها:تنهایی, درد و رنج, زخم, غم, کسی منو نمی فهمه