رفتم از چند مبداء ِ معلوم
تا رسیدم به مقصدی مجهول
آخر ِ عمر هم نفهمیدم
زندگی فاعل است یا مفعول !
برچسبها:سردرگمی, سرنوشت, فلسفه زندگی, گم گشتگی
شده آیا که نفهمی که چه مرگت شده است؟
من دقیقا به همین حال دچارم امروز…
خیال زلف او کردیم شب، صبح از پریشانی …
به مسجد باده خوردیم و به میخانه دعا کردیم
مرا سر گشته می دارد خیالِ زَهدِ بی حاصل
برچسبها:بیقراری, سردرگمی, فکر و خیال, گم گشتگی, ناراحتی
یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچهای را که رها گشته در امواج
به هیچ جا نرسیدیم چون پرستو ها
میان مبدا و مقصد فقط سفر کردیم
نه آزاد از سرش بر میتوان خاست
نه با او میتوان آسوده بنشست
برچسبها:آشفتگی, بین دو راهی موندم, سردرگمی, گم گشتگی, منت کشی, نمی تونم فراموشت کنم
کسی به من گفت [به خاطر نمی آورم چه کسی ]که چه خوب است وقتی آدم صبح از خواب بیدار می شود، دست کم در مجموع همه چیز را بی هیچ جابه جایی درست در همان جایی بازیابد که شب گذشته بوده است
برچسبها:افسوس, پیری, حس های بی دلیل, حسرت, فراموشی, گم گشتگی
ما می خواهیم فریب بدهیم. آن قدر به ظاهر می پردازیم که سرانجام دیگر نمی دانیم چه کسی هستیم